ما يک عمر به خدا دروغ گفتيم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايمان مارا تنبيه نکرد!
مي توانست اما رسوايمان نساخت و مارا مورد قضاوت قرار نداد. دل سياهمان راديد
اما سنگش نکرد و باران محبتش را همچنان باريد با اين اميد که روزي اين صفحه
دل کدرو مات پاک شود. زلال زلال چون آيينه؟چون آب. هر آنچه گفتيم باور کرد و
هربهانه اي آورديم پذيرفت،هر چه خواستيم عطا کرد و هر گاه صدايش كرديم اورا
بر درگاه دل حاضريافتيم.
اما ما هرگز حرفش را باور نکرديم. وعده هايش را شنيديم اما نپذيرفتيم.
چشم هايمان را بستيم تا زيبايي جمالش را نبينيم و گوش هايمان را نيز!
تا صداي مهربانش را نشنويم.
ما از خدا گريختيم بي خبر از آنکه خدا با ما و در ما بود. تنها کسي که حرف هايمان
راپذيرفت و باور کرد. با اين همه گناه؟اين همه تباهي؟اين همه سر افکندگي؟
وآنگاه نجاتمان داد.اما نمي دانيم چگونه؟
با تمام وجود گناه کرديم نه نعمتهايش را گرفت نه گناه ما را فاش کرد اگر اطاعتش کنيم چه ميکن
برچسب:
نویسنده: فائزه
تاريخ: سه
شنبه
1 بهمن
1392 ساعت: 20:59